ته دوتا شیشه شراب را بالا آوردیم . بقول خودش حالش خوب بود . از قدیمها یاد کردیم.

میگفت : عجیبه . منی که هیچ کس فکر نمیکرد روزی تو روی پدر و مادرم بایستم اینکار رو کردم و اینجا موندم . تویی که همیشه سرکش بودی . بدون هیچ مقاومتی برگشتی ایران.

گفتم: خوب این همونیه که بهش میگن سرنوشت. تو خودت تعیینش کردی من سپردمش دست دیگران.