بعد از 22 سال تو facebook پيداش كردم . شايد كمي پير شده باشه ولي در كل قيافه اش هيچ عوض نشده.

همون اتفاقي افتاد كه بايد مي افتد . تپش قلب گرفتم ، خيس عرق شدم ... اما در كل حس خوبي ندارم . سرم درد گرفته.

براش پيغام گذاشتم . آيا جواب ميده؟

از خونه زدم  بيرون . روي پل عابر زني جلوم را گرفت و به اصرار مانتو و روسريم را خواست . نميدونم چه حسي وادارم كرد كه اونها را بهش بدم و دادم . مادرم عصباني شد و بعد با پدر جر و بحث كرد .

كلاً امروز هيچ خوب نبود . خسته ام و ميخوام زار بزنم.