دیروز رمان "خانه خوبرویان خفته " نوشته یاسوناری کاواباتا ( نمیدانم چرا این اسمها تو ذهنم نمیماند) را شروع کردم . کتاب را به این دلیل خریدم که پشتش از قول مارکز نوشته بود که آرزو داشته این داستان را بنویسد و ظاهراً "خاطرات روسپیان غمگین من " را هم تحت تاثیر این داستان  نوشته ( بهر حال حس من این بود).

یک دور سرسری خواندمش . و حالا دوباره شروع کردم ،میخواهم مزمزه اش کنم . ولی نمیدانم چرا نمیتوانم با این سبک نوشتن ژاپنیها کنار بیایم . انگار تصور آدمهای زرد پوست با چشمهای بادامی برایم خیلی سخته.

و جالب اینکه تمام مدت بفکر حسن هستم . کاش بود و با هم در موردش صحبت میکردیم.