جمعه
داشتم داستان " وقتی از عشق حرف می زنیم " کارور را می خواندم که دوباره خوابم برد. وقتی بیدار شدم دلم می خواست او کنارم بود ، دوباره چشمان سبزش را میدیدم که با لبخند منتظرم هستند....
هنوز همه برای صبحانه جمع نشده بودیم ، من داشتم چای می ریختم . آمد به اندازه خودش نان برداشت ، شروع به خوردن کرد . وقتی فنجان چای را جلویش گذاشتم گفت : مرسی عزیزم . دلم می خواست بهش دهن کجی کنم ." آخه شد یه دفعه هم که شده منتظر ما بمونی ! " . کنارش نشستم ، بوی تند عرق تنش اذیتم کرد .فرار کردم .برگشتم به اتاقم و فکرکردم : آیا واقعا وجود داشت ؟ آیا واقعا بیدار مینشست و به من نگاه میکرد ؟
بیدار شو دختر .... برگرد به واقعیت . اگر هم وجود داشته حالا دیگه نیست .
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد ۱۳۸۶ ساعت 12:16 توسط -----
|