اینبار دوره را در اردک ابی برگزار کردیم. بیش از اندازه خورده ایم . بیش از اندازه حرف میزنیم .

"ف" در مورد یکی از دوستانش که هم سن ماست اما زود ازدواج کرده میگوید . دوستش قبل از دیپلم ازدواج کرده ، با داشتن بچه دیپلم گرفته ، بعد از مدتی لیسانس گرفته و حالا یدنبال فوق لیسانس گرفتن است . میگوید:" بچه هایش را مادرش بزرگ کرده .حالا تازه یاد دوچرخه سواری کردن و شلوار کوتاه و لباسهای جلف پوشیدن افتاده .بهش میگم ما دیگه ۴۵ سالمونه . زشته برای ما"

اعتراض میکنم :" ۴۵ سال یعنی چی ؟ سن چه چیزی را افاده میکند؟"

میگوید" تجربه"

"م" میگوید: " تو چرا همیشه مخالفت میکنی . خوب فیزیولژیکمون تغییر میکنه"

میگویم:" بغل دستیت از ۳۵ سالگی یائسه شده ، مادر من در ۶۰ و چند سالگی ... یعنی فقط تغییرات هورمونی مهمه؟ یا تجربه... ببخشید میزان تجربه را کدام سن و سال مشخص میکنه؟"

"ف" میگوید: " منظورم مقام و موقعیت است . "

میگویم:" یکی از اقوام من در ۳۲ سالگی صاحب نوه شد . الان در ۶۰ سالگی چند تا نتیجه دارد .پس بگویید دیگه سرش را بگذارد و بمیرد. به زندگی مردم چکار دارید . مگه باید برای دیگران زندگی کرد؟!"

......

پای آینه به چینهای ریز دور چشمانم نگاه میکنم . واقعا عدد ۴۵ چه مفهومی دارد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟