نمیدانم وقتی درد و دلهای او را می شنیدم دلم برای خودم می سوخت یا برای او.....ولی بهر حال فکر میکنم گوساله بدنیا امدم و گاو از دنیا می روم . بقول یکی از دوستان وقتی انسان خدای درونش را فراموش کند به چه کار می آید و و من او را فراموش کردم.

 داستان او .... داستان انسانهایی که با دست خودشان زندگیشان را تباه می کنند.این داستان روزهاست که با من است.

 گفتم :" دفعه اولی که اومدم خونه تون ازش بدم اومد. چون خونه رها شده بود . داشت از درون می پوسید ."

وقتی وارد اتاق خودم شدم ، دیدم اتاق خودم هم همان حال و هوا را دارد. هم او هم من زندگیمان را رها کرده ایم .او حداقل ترا دارد  و حتی جسارت اینکه راه این تباهی را خود انتخاب کند  . اما من.... .

من باید برگردم ، باید دوباره به زندگی برگردم .