خيال پردازي
بقول همكارها جلسه محاكمه داريم. "ك" با اخمهاي درهم روبرويم نشسته . هنوز از دستم عصبانيست . سعي ميكنم نگاهم به نگاهش نيافتد . در انعكاس پنجره هاي ساختمان روبرو منظره پنجره نيم باز چوبي سبز رنگي با پرده توري و گلدان شمعداني پيداست . ياد هاجر ، دختر همسايه با آن قيافه مادوناييش مي افتم . بعد از اين همه سال ... حتي ميتوانم او را در حال تميز کردن شيشه هاي پنجره ببينم.
پنجره چوبي سبز رنگي وجود ندارد . و من براي فراموش كردن آنچه ميگذرد به خيالات پناه ميبرم.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی ۱۳۸۸ ساعت 13:50 توسط -----
|