سقوط
دكتر گفته بود مشكلي ندارد . فقط عصبيست و بايد كمي استراحت كند . ذاتاً عادت دكترها شده بود هرجا كه نميتوانستند تشخيصي بگذارند و بقول معروف كم مي آوردند بگويند مشكل از اعصاب است .
سرش گيج ميرفت . چشمانش را كه ميبست حس ميكرد در يك چاه بي انتها در حال سقوط است. ولي در واقع هم داشت سقوط ميكرد.
بياد نمي آورد چطور و چه موقع با او آشنا شده بود ،اما هرچه بود اين يك هفته آخر همه دنيايش زير و رو شده بود.ديشب براي اولين بار با هم شام خورده بودند . زن از گذشته اش گفته بود ، از خاطراتش،از خانواده اش و او لذت ميبرد ، عصباني ميشد ، ميخنديد و نفسي از سر آرامش ميكشيد. حس عجيبي بود.دنيا را به هيچ ميگرفت و براي خاطر زن دروغ ميگفت بي هيچ حس گناهي.
دنيايشان مختلف بود و آنچنان جذب يكديگر شده بودند كه ديگر بياد نمياورد كيست و ارزشهاي زندگيش چيست .مرد خودش را ديگر نميشناخت . دلش ميخواست زن در كنارش بود هرچند ميدانست كه امكانپذير نيست .
چشمانش را بست و خودش را به حس اين سقوط بي پايان سپرد.