امروز از همه چیز متنفرم
دیشب از ساعت ۶ تا ۱۲:۳۰ تو مطب دکتر زنان منتظر نوبت بودم .
از قیافه مطب با ان تخت و ابزاری که ادم را یاد شکنجه گاههای دوران انگیزاسیون می اندازد ، از لمس دستهای غریبه بخصوص دستهای نایلون پوش دکتر ، از قیافه خسته و درد آلود زنان حامله و نگاههای بی حوصله و خشن شوهرهایشان متنفرم .
بهتر است از ذکر خیر دکتر جان که فعلا تشخیص یک غده را داده بگذریم.
دیروز عمو پستچی مهربان برام یک بسته از "ح" آورد( یا بهتره بگم کوپو) یک تمساح سبز رنگ( با یک قلب با شعار معروف I Love You ) و نامه ای روی پاکت اب پرتقال (که بواسطه غلط چاپی استفاده نشده بود) و تاکید کرده بود تا احیانا اشتباه نکنم ....
"می دانم همانقدر که دوستت دارم ، عاشقت نیستم. و وقتی کسی را از چای و سیگار و قلم و خاموشی شب بیشتر دوست داری اما عاشقش نیستی ، هیچگاه رها نخواهی کرد ، حتا اگر نتوانم این مفهوم ناب را به خوبی دوستان شاعرت به سادگی و زیبایی بیان کنم و تو چه صبورانه تلخی مرا تاب می آوری......"
و بخاطر انقدر نکته سنج شدنم از ۴۰ سالگی هم متنفرم.