دیشب دوره با همکلاسیهای دبستان بود . خسته بودم اما برای فکر نکردن ، برای کمی مشغول شدن رفتم . خیابانها خیلی شلوغ بود . از ساعتها نشستن خسته بودم و جای آمپولهایی که زده بودم درد میکرد . دنبال دیباجی جنوبی میگشتیم . دقیقاً جلوی خیابان از مرد جوانی پرسیدیم . جهت عکس را نشان داد و بیشتر از نیم ساعت دور گشتیم تا دوباره جای اولمان برگشتیم. فکر نمیکنم گفتن کلمه "نمیدانم" عیب باشد .

با فریبا میرقصیدم که ناگهان بغلم کردو صورتم را بوسید ."چند سال بود که اینطور با هم نرقصیده بودیم " . انگار به بچگی برگشتیم.