صبح ، ساعت شش و نيم با صداي مادر از خواب بيدار شدم. حالش خوب نبود . پدر هول كرده بود .و من اينبار خيلي آرام بودم . با چند نفر تماس گرفتيم تا بالاخره از يك مركز اورژانس توانستيم دكتر پيدا كنيم. دكتر مذهبي بود . سعي ميكرد نگاهم نكند . لجبازي كردم . با همان بلوز استين كوتاه و بدون روسري توي اتاق ماندم . هر يك آمپولي كه تزريق ميكرد يكبار بسم ا... ميگفت. گفت دارويي تزريق كرده و بايد مواظب مادر باشم اما توضيح نداد مواظب چي بايد باشم و آن دارو چه تاثيري ميتواند داشته باشد.

 تنفس مادر را كنترل ميكنم . غذا ميپزم. براي آرامش بخشيدن به پدر از در و ديوار حرف ميزنم . وارد شبكه شركت ميشوم و كارهاي ارجاعي را پيگيري ميكنم. با يكي از همكارها كمي غيبت ميكنم . هنوز به خانم دالاوي و ويرجينيا ولف فكر ميكنم و زمان ميگذرد.....