جاده ، باران ، درختان خیس خورده .دو تا چشم سیاه و نگاه مظلومانه . دستهای کوچک پینه بسته که از سنگینی بار قرمز شده اند . باید حدود یازده ساله باشد. با دست اشاره میکنم که بنشین. لبخندی میزند و شرمگین لب صندلی مینشیند. مینی بوس می ایستد . مادر صدایش میکند . از جا میپرد و آرام با حرکت انگشتان کوچکش خداحافظی میکند .در دو جهت مخالف حرکت میکنيم. برمیگردد و نگاهم میکند . انگار در همین چند لحظه کوتاه روحمان بهم گره خورده . برایش دست تکان میدهم و جایی ،ته قلبم سوزشی حس میکنم.