دليل اين همه تغيير را نميدانم . يك انتخابات ، 10 روز شلوغي و 4 هفته "الله اكبر" گفتن روي پشت بامها چرا بايد در زندگي من انقدر تغيير ايجاد كند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شبها خوابهاي آشفته ميبينم . لحظه هاي سياه زندگييم بيشتر شده و تنهايي عذاب آورتر.

از اكثر دوستانم  بيشتر از يكماه است كه بي خبرم . حتي در اين دنياي مجازي هم خبري ازشان نيست .


وبلاگ گردي ميكردم . رسيدم به بلاگ سپيده (دوست دختر قديميه "ب") دوسال از رفتنش به استراليا ميگذره . ديگه از اون  نوشته هاي سراسر آه و ناله ودلتنگييش خبري نيست . ياد روزهاي اول رفتنش افتادم . وقتي براش نوشتم انقدر ناله نزن و قدر لحظه هات را بدون. از "ب" پرسيده بود كي هستم و من هيچوقت از "ب" نپرسيدم كه چي گفته. حالا سپيده  شاده و من اينجا ، تو وطن ، غريبه تر از اونم تو استراليا.

هر كسي با يك استعدادي بدنيا ميياد . بعضيها مثل سپيده با ثروت پدري ؛ تا بتونن چندتا فوق ليسانس و دكترا بگيرن . بعضيها با هنر شون . بعضيها با زرنگي و قدرت ريسك ؛ بعضيها هم مثل من فقط براي اينكه براي ديگران كف بزنن و هورا بكشن.