امروز بهشت زهرا بودم . براي اولين بار از ابتداي يك مراسم خاك سپاري را ديدم. رژه مردگان بود روي دست اونهايي كه مثلاً هنوز زنده اند .
مادرم هميشه ناراحت است كه چرا هيچ وقت سراغ پدربزرگهاو مادربزرگهايم نميروم . اشكان برايم نوشت :"خب سراغ آنها هم ميرفتي گاهي لازم است روح آدم را خاطراتشان شاد ميكند."
از مادر بزرگ مادريم چندان خاطره اي ندارم . از مادر بزرگ پدريم خاطره دارم اما متاسفانه زخم زبانهايش بيشتر از خوبيهايش در ذهنم مانده . از پدر بزرگ پدري هم فقط يك خاطره دارم . خاطره اي كه باعث شد تا پايان عمر به هيچ كس اعتماد نكنم . و از پدر بزرگ مادريم فقط خس خس نفس كشيدنش از پس لوله اي كه به نايش وصل شده بود .
خدا را شكر . همه آنهايي كه خاطرات خوشي در ذهنم باقي گذاشته اند زنده اند.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 18:32 توسط -----
|