مدير عامل يك بند حرف ميزد و پرنده ها پشت پنجره غوغايي راه انداخته بودند.

"پسر به معلم گفت : آقا ساكت شو بگذار صداي پرنده را بشنويم .

معلم سرش را روي ميز گذاشت و مرد."

صحبت مدير عامل تمام شد و معاون اولش شروع به صحبت كرد.



پ.ن :اين قسمت "پسر به معلم گفت : آقا ساكت شو بگذار صداي پرنده را بشنويم .معلم سرش را روي ميز گذاشت و مرد." از خاطرات كازانتزاكيس در كتاب گزارش به خاك يونان است . جملات كاملاً يادم نيست ممكن است اشتباه نوشته باشم . اما مفهوم همين بود .