همايش مشهد
مدير عامل يك بند حرف ميزد و پرنده ها پشت پنجره غوغايي راه انداخته بودند.
"پسر به معلم گفت : آقا ساكت شو بگذار صداي پرنده را بشنويم .
معلم سرش را روي ميز گذاشت و مرد."
صحبت مدير عامل تمام شد و معاون اولش شروع به صحبت كرد.
پ.ن :اين قسمت "پسر به معلم گفت : آقا ساكت شو بگذار صداي پرنده را بشنويم .معلم سرش را روي ميز گذاشت و مرد." از خاطرات كازانتزاكيس در كتاب گزارش به خاك يونان است . جملات كاملاً يادم نيست ممكن است اشتباه نوشته باشم . اما مفهوم همين بود .
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 18:19 توسط -----
|