از این حس مداوم خستگی ، خسته ام.

دیروز عصر را با "ش" گذراندم . کمی طراحی، کمی گشت توی یک نمایشگاه،  کمی لذت بردن از هوای پارک ، کمی درد ودل. از دست بچه هایش شکوه می کرد. از خشونتشان، از عدم درکشان نسبت به موقعیت پدر و مادر ،از نگرانیش در مورد ازدواج نکردن دخترش، از بیحساب خرج کردن پسرش......

نیمه شب به صدای فریاد زن و مردی از خواب پریدم. زن و شوهری بودند که دعوا می کردند . تا صبح را با کابوس گذارندم.

صبح کمی دیرتر از معمول آمدم سر کار وبا خیل مراجعه کنندگان دادگاه خانواده برخورد کردم.

آدم تو چگونگی زندگی وامی ماند .... ازدواج کردن درست است یا مجرد ماندن.؟؟؟ مثل مادرهایمان با لباس سپید خانه شوهر رفتن و با کفن سپید بیرون آمدن یا مثل خیلی از جوانهای امروزی به بهانه قطره ای آب در لانه مورچه سیل براه انداختن و بنیاد زناشویی را از ریشه کندن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟