دو تا خواهر  بودند . حدود 70، 75 سال . هر دو خميده و كمي چاق. خواهر بزرگتر ازدواج نكرده بود ، خواهر كوچكتر را با نام شوهر مي خواندند. خواهر بزرگتر موهايش كوتاه بود و بور . ماتيكي همرنگ بلوزش ، قرمز گلي زده بود و شلوار جين برمودا پوشيده بود.شاد بود و مهربان . با تمام كاركنان روبوسي كرد . براي هر كدام هديه اي از كيفش در آورد اما خواهر كوچكتر اخمو بود و ايرادگير.

در مدت طولاني انتظار شروع كردم به خيالبافي در موردشان . تصور كردم ، لحظه هاي تنهاييشان را با موي درست كرده ، صورت آرايش شده ، ناخنهاي مانيكور شده و لاك خورده ؛ نشسته در بالكني رو به خيابان با منظره دوري از دريا ، در حال نوشيدن چاي و نگاه كردن به رهگذران ؛ يادآوري روزهاي خوش گذشته و غيبت در مورد پيرمرد همسايه و از اين تصور بخودم لرزيدم . خاطرات ازميرم را بياد آورده بودم . يادم رفته بود اينجا خانه ها رو به خيابان بالكن ندارند . يادم رفته بود اينجا باغچه ها روزبروز براي باز شدن جاي پارك ماشينها ، كوچكتر ميشوند . خانه ها آلونكهاي بهم چسبده ميشوند و همسايه ها غريبه تر.