خسته ام. دو ساعتي ميشه كه تو تختخواب از اين دنده به اون دنده ميشم . اگر ذهنم آدمي بود كه روبروم نشسته بود ، بهش ميگفتم :خفه شو . چقدر حرف ميزني . چقدر با خودت كلنجار ميري . ازت خسته شده ام . گورت را گم كن....

ولي متاسفانه ذهنم آدمي نيست كه روبروم نشسته باشه و يك بند ، بي وقفه داره غر ميزنه.بدون اينكه نفسش بگيره.ور ور ور ..............

 و ميونه ور زدن اون فكري به سرم ميزنه . نوشتن يه داستان . داستان مرگ زني ... علت مرگ "خفگي بعلت بغضي در گلو مانده " .

غلت ميزنم ، پاهايم را تو شكمم جمع ميكنم و سرم را به زانوهام ميچسبونم . بقول مادرم انگار قبول ندارم متولد شده ام و ميخوام برگردم اون تو. من كه نويسنده نيستم.