یادم میاد گفته بود نمی خوام ازت عکسی داشته باشم یا بهت عکسی بدم . حالا مثل دیوونه ها هی میرم سراغ عکسش . انگار با دیدنش همه این ۲۲ سال را به عقب برگشته و تو کابوس دست و پا میزنم . انگار تمام اونچه که این مدت تو زندگیم گذشته با یک کلامش پاک میشه و من برمیگردم به همون روزی که گفت کمکم کن .

شاید اینبار خودخواه بشم . شاید اینبار قبول کنم که کمکش کنم .

شاید.... 

بعد از 22 سال تو facebook پيداش كردم . شايد كمي پير شده باشه ولي در كل قيافه اش هيچ عوض نشده.

همون اتفاقي افتاد كه بايد مي افتد . تپش قلب گرفتم ، خيس عرق شدم ... اما در كل حس خوبي ندارم . سرم درد گرفته.

براش پيغام گذاشتم . آيا جواب ميده؟

از خونه زدم  بيرون . روي پل عابر زني جلوم را گرفت و به اصرار مانتو و روسريم را خواست . نميدونم چه حسي وادارم كرد كه اونها را بهش بدم و دادم . مادرم عصباني شد و بعد با پدر جر و بحث كرد .

كلاً امروز هيچ خوب نبود . خسته ام و ميخوام زار بزنم.


دلم میخواد زار زار گریه کنم . هرچند که هیچ علتی براش وجود نداره .

گرفتار تنهایی شدم که هیچ لذتی ازش نمیبرم .

توی ضلع غربی میدان ونک یک ایستگاه بیداری ساخته اند!!! شبها عده ای اونجا می خوابند.

امروز آقای مسنی توی میدان ونک آدرس می پرسید:

"از اینجا چطور میتونم برم زندان اوین "

کسی جوابش را نمیداد و اکثراً هم چپ چپ نگاهش میکردند . از ذهنم گذشت ، کاری نداره فقط کافیه فریاد بزنی....

رفتم جلو و بهش گفتم کجا سوار تاکسی بشه.