یادم میاد گفته بود نمی خوام ازت عکسی داشته باشم یا بهت عکسی بدم . حالا مثل دیوونه ها هی میرم سراغ عکسش . انگار با دیدنش همه این ۲۲ سال را به عقب برگشته و تو کابوس دست و پا میزنم . انگار تمام اونچه که این مدت تو زندگیم گذشته با یک کلامش پاک میشه و من برمیگردم به همون روزی که گفت کمکم کن .
شاید اینبار خودخواه بشم . شاید اینبار قبول کنم که کمکش کنم .
شاید....
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 15:48 توسط -----
|