امروز بعد از مدتها لحافدوز دوره گردی را دیدم. و جای تعجب داشت که جوان و قوی بنیه بود.

دلم سوخت . برای لحافهای پشمی و پنبه ای که تبدیل شده اند به لحافهای پشم شیشه ای وارداتی از چین ، حیاطهایی که تبدیل شده اند به پارکینگ و پاهای خسته لحافدوز.

کوپو . هاپال ....

ای داد کوپوی خوبم ...

 سه سال و نیمه که نیستی .

برام نوشته بودی که ساعت پنج ونیم صبح وقت گذاشتی که به زندگی امیدوارم کنی . چی شد که خودت ناامید شدی؟

توی facebook دیدم که نوه دختر خاله مادرم بدنیا آمده.

با پدر و عمه این دختر کوچولو همبازی بودم . آخرین باری که دیدمشون دوسال پیش تو مراسم ختم پدربزرگشون بود.

روزهای خوش را که نمیتونیم با هم تقسیم کنیم .

تقریباْ کسی از خونواده باقی نمونده. از وقتی که برادرم هم رفته با اونهایی هم که مونده اند رفت و آمدی ندارم .

یاد حرف بهرنگ افتادم که بهم گفت " تنهایی خوبه وقتی خودت انتخاب کنی نه وقتی نتونی ارتباط برقرار کنی."

 

 دیروز رمان "خانه خوبرویان خفته " نوشته یاسوناری کاواباتا ( نمیدانم چرا این اسمها تو ذهنم نمیماند) را شروع کردم . کتاب را به این دلیل خریدم که پشتش از قول مارکز نوشته بود که آرزو داشته این داستان را بنویسد و ظاهراً "خاطرات روسپیان غمگین من " را هم تحت تاثیر این داستان  نوشته ( بهر حال حس من این بود).

یک دور سرسری خواندمش . و حالا دوباره شروع کردم ،میخواهم مزمزه اش کنم . ولی نمیدانم چرا نمیتوانم با این سبک نوشتن ژاپنیها کنار بیایم . انگار تصور آدمهای زرد پوست با چشمهای بادامی برایم خیلی سخته.

و جالب اینکه تمام مدت بفکر حسن هستم . کاش بود و با هم در موردش صحبت میکردیم.