دلم سوخت . برای لحافهای پشمی و پنبه ای که تبدیل شده اند به لحافهای پشم شیشه ای وارداتی از چین ، حیاطهایی که تبدیل شده اند به پارکینگ و پاهای خسته لحافدوز.
کوپو . هاپال ....
سه سال و نیمه که نیستی .
برام نوشته بودی که ساعت پنج ونیم صبح وقت گذاشتی که به زندگی امیدوارم کنی . چی شد که خودت ناامید شدی؟
با پدر و عمه این دختر کوچولو همبازی بودم . آخرین باری که دیدمشون دوسال پیش تو مراسم ختم پدربزرگشون بود.
روزهای خوش را که نمیتونیم با هم تقسیم کنیم .
تقریباْ کسی از خونواده باقی نمونده. از وقتی که برادرم هم رفته با اونهایی هم که مونده اند رفت و آمدی ندارم .
یاد حرف بهرنگ افتادم که بهم گفت " تنهایی خوبه وقتی خودت انتخاب کنی نه وقتی نتونی ارتباط برقرار کنی."
یک دور سرسری خواندمش . و حالا دوباره شروع کردم ،میخواهم مزمزه اش کنم . ولی نمیدانم چرا نمیتوانم با این سبک نوشتن ژاپنیها کنار بیایم . انگار تصور آدمهای زرد پوست با چشمهای بادامی برایم خیلی سخته.
و جالب اینکه تمام مدت بفکر حسن هستم . کاش بود و با هم در موردش صحبت میکردیم.