اين روزها باز دلم ميخواهد بنويسم . كاش همينقدر كه تمام وجودم پر از كلمات است ، حس و حالي هم براي نقاشي داشتم . كاش خطي ، رنگي ...

دقيقا 27 روز است . 27 روز كه اين مارتن بي امان كار ادامه دارد . 27 روز بدون تعطيل با حداقل 11 ساعت كار در روز. 27 روز نگاه دوخته شده به صفحه مانيتور . 27 روز كلنجار رفتن با اعداد

ميدانم در آخر ،نفسي از سر راحتي و موفقيت نخواهم كشيد.

ميگه: جوونيمم دختر بازي نكردم . ميدوني چرا ؟ اگر بگي يعني خوب منو شناختي.

ميگم : براي اينكه مذهبي هستي ؟

-- نه بابا

- براي اينكه بايد طرف مقابلت را دوست ميداشتي ؟

-- نه . براي اينكه اگر ميگفت نه هم اونو ميكشتم هم خودمو . طرف كسي نميرم كه امكان داشته باشه ردم كنه.

نميتونم خودم را كنترل كنم و قيافه ام تو هم ميرود.

-- چي شد ؟ چرا باز بهم ريختي؟

- هيچي حرفت خيلي معني داشت .

-- باز شروع نكن.

- نه در رابطه با خودم نميگم. ولي هيچوقت حس نكرده بودم انقدر ضعيفي .




ياد يك فيلم قديمي افتادم. جادوگري پادشاهي را جادو كرده بود و تنها را نجات پادشاه اين بود كه بگويد زنها از مردشان چه انتظاري دارند. پادشاه از همه سئوال ميكند . ونهايتا اين همسرش است كه جواب درست را به او ميدهد :" زن از مردش فقط يك چيز ميخواهد ... قدرت " .

مدتيست دوتا پسر جوان ضلع غربي ميدان ونك ، تو پياده روي بين ملاصدرا و برزيل با تيپ هنرمندانه و گيتار ، آكاردئون و ساز دهني  زدن پول جمع ميكنند ....

1- از اين خوشم ميياد كه خيلي از جوانها دنبال هنر هستند .

2- اما جاي شرمندگي بسيار براي زعماست كه با اين همه ثروت ، دوتا جوان بايد گدايي كنند.

3- اين جريان تيپ هنرمندانه را هيچ نميفهمم ... خانم هنرمند لباس مدل محلي پوشيده ( كه دوخت چين است و از تو جمعه بازار خريده ) ، گوشواره هاي گنده نقره اصفهان با گردنبندهاي عجيب و غريب به خودش آويزان كرده و دستهايش پر از انگشتريهاي جورواجور دست سازه .دور چشمانش را هم مثل خانم نشاط سياه كرده. آقاي هنرمند ( البته بيشتر جوانها) اكثرا موي سر وريششان به هم متصل شده ( كه اين هم بستگي دارد چه هنري داشته باشند ) گردن و دستهايشان پر از انگشتري و گردنبندهاي نقره و به مچ دستشان هم دستبندهاي نخي ميبندند . تي شرتهاي كهنه و رنگ ورو رفته با شلوارهاي بدون اتوي پارچه اي يا جينهاي درب و داغون ميپوشند و فقط از ترس جامعه ايراني گوشواره گوششان نميكنند.

خوب حتما اين هم يك جور مده... اما حداقل توي استفاده از مد هم آدم بايد سبك خودش را داشته باشه.


ميگويد :" نه ،او دوست من نيست"

-" چطور دوستت نيست اما كمكش ميكني ، نگرانش هستي . حتي انقدر احساس صميميت با او ميكني كه دست در كيفش ميكني ؟"

- " نه اين دوستي نيست . من براي خيلي ها اينكارها را ميكنم . اما دوستانم كساني هستند كه من از آنها انتظار اتي دارم . "

فكر ميكنم ، ترجيح ميدهم مرا دوست خود نداند .....