سقوط
دكتر گفته بود مشكلي ندارد . فقط عصبيست و بايد كمي استراحت كند . ذاتاً عادت دكترها شده بود هرجا كه نميتوانستند تشخيصي بگذارند و بقول معروف كم مي آوردند بگويند مشكل از اعصاب است .
سرش گيج ميرفت . چشمانش را كه ميبست حس ميكرد در يك چاه بي انتها در حال سقوط است. ولي در واقع هم داشت سقوط ميكرد.
بياد نمي آورد چطور و چه موقع با او آشنا شده بود ،اما هرچه بود اين يك هفته آخر همه دنيايش زير و رو شده بود.ديشب براي اولين بار با هم شام خورده بودند . زن از گذشته اش گفته بود ، از خاطراتش،از خانواده اش و او لذت ميبرد ، عصباني ميشد ، ميخنديد و نفسي از سر آرامش ميكشيد. حس عجيبي بود.دنيا را به هيچ ميگرفت و براي خاطر زن دروغ ميگفت بي هيچ حس گناهي.
دنيايشان مختلف بود و آنچنان جذب يكديگر شده بودند كه ديگر بياد نمياورد كيست و ارزشهاي زندگيش چيست .مرد خودش را ديگر نميشناخت . دلش ميخواست زن در كنارش بود هرچند ميدانست كه امكانپذير نيست .
چشمانش را بست و خودش را به حس اين سقوط بي پايان سپرد.
عادت
اگر به همه اين محبتها عادت كنم ....
و اگر بقول شعر عمو شلي "خیلی خوب ... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد،خیلی زود"
كمي آرامش احتياج دارم.
محتاجم ،به آغوشي گرم و دستاني پر محبت كه نوازشم كنند.
تا حالا برايم پر كردن خلا وجود يكنفر كه دوستم داشته باشد بود . اما حالا كه جدي شده .... وقتي به او فكر ميكنم تمام بدنم يخ ميكند . شايد انتظار داشتم با ديگران فرقي داشته باشد . شايد انتظار داشتم براي يك بار هم شده باشد اشتباه كرده باشم ، اما نشد.
ميدانم مقصر خودم هستم . از آن روز كذايي كه من را با لباس معمولي و بدون حجاب ديد ؛ ميدانستم كار به اينجا خواهد كشيد . ميدانستم كه نگاهش فرق كرده . ميدانستم تبديل به يك زن شده ام و اين زن درونم چقدر ميتواند پست باشد.
چقدر دلم ميخواست وقتي گفتم: " ميخوام ببوسمت " ميگفت :" ديوونه ، من اهل اينكارها نيستم"
چقدر احتياج دارم كه بتوانم با كسي حرف بزنم.