چه بازي مسخره ايست ، اين چيزي كه اسمش را گذاشته ايم زندگي.

سقوط

روي تخت بيمارستان دراز كشيده بود . تنش از سرماي هوا مور مور ميشد و اطراف سوزني كه توي رگش بود ميخاريد و همه اينها به اضافه سرگيجه اي كه از ظهر دچارش شده بود ، سخت كلافه اش كرده بود.

دكتر گفته بود مشكلي ندارد . فقط عصبيست و بايد كمي استراحت كند . ذاتاً عادت دكترها شده بود هرجا كه نميتوانستند تشخيصي بگذارند و بقول معروف كم مي آوردند بگويند مشكل از اعصاب است .

سرش گيج ميرفت . چشمانش را كه ميبست حس ميكرد در يك چاه بي انتها در حال سقوط است. ولي در واقع هم داشت سقوط ميكرد.

بياد نمي آورد چطور و چه موقع با او آشنا شده بود ،اما هرچه بود اين يك هفته آخر همه دنيايش زير و رو شده بود.ديشب براي اولين بار با هم شام خورده بودند . زن از گذشته اش گفته بود ، از خاطراتش،از خانواده اش و او لذت ميبرد ، عصباني ميشد ، ميخنديد و نفسي از سر آرامش ميكشيد. حس عجيبي بود.دنيا را به هيچ ميگرفت و براي خاطر زن دروغ ميگفت بي هيچ حس گناهي.

دنيايشان مختلف بود و آنچنان جذب يكديگر شده بودند كه ديگر بياد نمياورد كيست و ارزشهاي زندگيش چيست .مرد خودش را ديگر نميشناخت . دلش ميخواست زن در كنارش بود هرچند ميدانست كه امكانپذير نيست .

چشمانش را بست و خودش را  به حس اين سقوط بي پايان سپرد.

عادت

مرا در دريايي از كلمات محبت آميز غرق ميكند. آنچنان محكم در آغوشش ميفشارد كه استخوانهايم درد ميگيرد . از لذت و از ترس ميلرزم.

اگر به همه اين محبتها عادت كنم ....

و اگر  بقول شعر عمو شلي  "خیلی خوب ... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد،خیلی زود"

اين هياهو .اين سرو صدا انگار تمامي ندارد. هياهويي كه فقط در مغز من برپاست.

كمي آرامش احتياج دارم.

محتاجم ،به آغوشي گرم و دستاني پر محبت كه نوازشم كنند.


تا حالا برايم پر كردن خلا وجود يكنفر كه دوستم داشته باشد بود . اما حالا كه جدي شده .... وقتي به او فكر ميكنم تمام بدنم يخ ميكند . شايد انتظار داشتم با ديگران فرقي داشته باشد . شايد انتظار داشتم براي يك بار هم شده باشد اشتباه كرده باشم ، اما نشد.

ميدانم مقصر خودم هستم . از آن روز كذايي كه من را با لباس معمولي و بدون حجاب ديد ؛ ميدانستم كار به اينجا خواهد كشيد . ميدانستم كه نگاهش فرق كرده .  ميدانستم تبديل به يك زن شده ام و اين زن درونم چقدر ميتواند پست باشد.

چقدر دلم ميخواست وقتي گفتم: " ميخوام ببوسمت " ميگفت :" ديوونه ،  من اهل اينكارها نيستم"

چقدر احتياج دارم كه دوستي داشته باشم .

چقدر احتياج دارم كه بتوانم با كسي حرف بزنم.