نميدونم.......

پكي به سيگارش زد و پاهايش را توي شكمش جمع كرد . گفت :ميخواستم يه چيزي را اعتراف كنم . تو اين مدت با يه نفر خوابيدم.

سايه لرزش خفيفي  از چشمان مرد گذشت اما با صدايي معمولي پرسيد : خوب . خوب بود ؟

-                                            -     فرقي نميكنه كه . همه  همون كارهاي هميشگي را تكرار ميكنيم . فقط حس آدم گاهي فرق ميكنه . با يكي حس خوبي داري با يكي نه . يادته يكبار يه كتاب دادي دستم بخونم . تو از شنيدن صداي طرف مقابل خوشت ميياد و  من از سكوت . ذاتا خودم ميمونم تواين موقعيت چي بايد بگم. تو از حرفهاي مستهجن خوشت ميياد و من برام سخته اينطور حرف زدن.

-                                               -  يهو بگو اصلا با من حال نميكني

-                                               -  خلي مگه . اگر ازت خوشم نمييومد كه الان اينجا نبودم . ولي در حقيقت بايد فصل تو بسته ميشد .

-                                            -     يعني ديگه نميخواهي باهم رابطه داشته باشيم ؟

-                                               -  منظورم بستن فصل تو توي ذهنم بود . من 5 ساله كه با تو نه اما با فكرت درگيرم . آدمي كه در عين حال كه وجود داره انگار كه وجود نداره .

-                                                - خوب حالا طرف كي هست ؟

-                                              -   يه آدم . چه فرقي ميكنه  چكار ميكنه يا تحصيلاتش چيه . يا از تو خوشتيپتره يا پولدارتر. موضوع اينه كه بعد از اين همه سال دوباره يكي پيدا شد كه يادم بياره يه چيزي هم بعنوان عشق بازي وجود داره .

- مرد كه  لباسهايش را پوشيده بود . سويچ ماشينش را از روي ميز توالت برداشت و گفت : خوش باشي .

زن در حالي كه از سرما تنش مور مور ميشد مشايعتش كرد و گفت : مرسي . تو هم  و در حالي كه در را ميبست گفت : اما اون ديگه وجود نداره .

برگشت

تعطيلات تمام شد. روز از نو ،روزي از نو. مانده اين سفر ... يك تن قهوه اي ، داغ از آفتاب و دريا . يك دوست عجيب و غريب اما مهربان . 

سفر ترکیه 6

جاده ، باران ، درختان خیس خورده .دو تا چشم سیاه و نگاه مظلومانه . دستهای کوچک پینه بسته که از سنگینی بار قرمز شده اند . باید حدود یازده ساله باشد. با دست اشاره میکنم که بنشین. لبخندی میزند و شرمگین لب صندلی مینشیند. مینی بوس می ایستد . مادر صدایش میکند . از جا میپرد و آرام با حرکت انگشتان کوچکش خداحافظی میکند .در دو جهت مخالف حرکت میکنيم. برمیگردد و نگاهم میکند . انگار در همین چند لحظه کوتاه روحمان بهم گره خورده . برایش دست تکان میدهم و جایی ،ته قلبم سوزشی حس میکنم. 

سفر ترکیه 5

عالیترین منظره دنیا . بارش باران در دریا.

سفر ترکیه 4

زیر باران بودن این خوبی را داره که کسی نمیفهمه صورتت از اشکهایت خیس شده.

سفر ترکیه 3

انیماتور میگه : دروغگویی . دیگه باورت نمیکنم . مگه نگفتی مییای ... اما نیومدی . درغگویی.

چطور میتونم براش بگم که با کسی اومدم و دلم میخواد بیشتر از خرج سفر خوشیها و زمانم را باهاش قسمت کنم . اما انگار نمیشه . انگار با هیچکس از هیچ چیزی نمیتونم لذت ببرم . چطور بگم از فکر اینکه ده روز دیگه مونده عصبانییم.هیچ حسی ندارم هیچ.چطور بگم دریا را دوست دارم اما از اون بیشتر سکوت را دوست دارم. هیچی مهم نیست . وقتی نتونی لحظه ها را قسمت کنی. بذار شکمت بیاد جلو . دور چشمهات پر از چین و چروک بشه ، زشت بشی . چه اهمیتی داره وقتی نتونی زیباییها را قسمت کنی.

خانم دالاوی

گرفتار این کتاب شدم.... کاش میتونستم انقدر راحت هرچی تو مغزم میگذره بنویسم.

سفر ترکیه 2

فرض کنیم که مستم، مگه فرقی میکنه؟ با یک لیوان آب هم میشه مست کرد .

یاد دوران دانشجویی بخیر . دور هم جمع شدنهامون ، تا صبح آبجو  خوردن و هارد راک گوش دادن بخیر .

اما امشب دلم میخواست کسی بود تا باهاش حرف میزدم . فکر کردم به ب زنگ بزنم  ولی با اون حرفی ندارم که بزنم یعنی حرف که هست اما با اون ... انگار نمیشه حرف زد. همه اش تو سرم صدای بم حسن را میشنوم . خوب فرض کنیم که مستم . مگه فرقی میکنه؟؟؟؟؟ 

سفر ترکیه 1

الان آنتالیا هستم، بعد از سه روز که توی ازمیر گذشت. دلم میخواست کمی برای خودم تو خاطراتم بگردم اما نشد. شاید همان بهتر که بیاد نیاورم گذشته چگونه بوده.