نميدونم.......
پكي به سيگارش زد و پاهايش را توي شكمش جمع كرد . گفت :ميخواستم يه چيزي را اعتراف كنم . تو اين مدت با يه نفر خوابيدم.
سايه لرزش خفيفي از چشمان مرد گذشت اما با صدايي معمولي پرسيد : خوب . خوب بود ؟
- - فرقي نميكنه كه . همه همون كارهاي هميشگي را تكرار ميكنيم . فقط حس آدم گاهي فرق ميكنه . با يكي حس خوبي داري با يكي نه . يادته يكبار يه كتاب دادي دستم بخونم . تو از شنيدن صداي طرف مقابل خوشت ميياد و من از سكوت . ذاتا خودم ميمونم تواين موقعيت چي بايد بگم. تو از حرفهاي مستهجن خوشت ميياد و من برام سخته اينطور حرف زدن.
- - يهو بگو اصلا با من حال نميكني
- - خلي مگه . اگر ازت خوشم نمييومد كه الان اينجا نبودم . ولي در حقيقت بايد فصل تو بسته ميشد .
- - يعني ديگه نميخواهي باهم رابطه داشته باشيم ؟
- - منظورم بستن فصل تو توي ذهنم بود . من 5 ساله كه با تو نه اما با فكرت درگيرم . آدمي كه در عين حال كه وجود داره انگار كه وجود نداره .
- - خوب حالا طرف كي هست ؟
- - يه آدم . چه فرقي ميكنه چكار ميكنه يا تحصيلاتش چيه . يا از تو خوشتيپتره يا پولدارتر. موضوع اينه كه بعد از اين همه سال دوباره يكي پيدا شد كه يادم بياره يه چيزي هم بعنوان عشق بازي وجود داره .
- مرد كه لباسهايش را پوشيده بود . سويچ ماشينش را از روي ميز توالت برداشت و گفت : خوش باشي .
زن در حالي كه از سرما تنش مور مور ميشد مشايعتش كرد و گفت : مرسي . تو هم و در حالي كه در را ميبست گفت : اما اون ديگه وجود نداره .