مرگ
خاكستري مرده .
كاش باراني ميباريد.
شايد بعد از آن خورشيد لبخند ميزد.
خانم "ر" هم رفت.
خاكستري مرده .
كاش باراني ميباريد.
شايد بعد از آن خورشيد لبخند ميزد.
خانم "ر" هم رفت.
شبها خوابهاي آشفته ميبينم . لحظه هاي سياه زندگييم بيشتر شده و تنهايي عذاب آورتر.
از اكثر دوستانم بيشتر از يكماه است كه بي خبرم . حتي در اين دنياي مجازي هم خبري ازشان نيست .
وبلاگ گردي ميكردم . رسيدم به بلاگ سپيده (دوست دختر قديميه "ب") دوسال از رفتنش به استراليا ميگذره . ديگه از اون نوشته هاي سراسر آه و ناله ودلتنگييش خبري نيست . ياد روزهاي اول رفتنش افتادم . وقتي براش نوشتم انقدر ناله نزن و قدر لحظه هات را بدون. از "ب" پرسيده بود كي هستم و من هيچوقت از "ب" نپرسيدم كه چي گفته. حالا سپيده شاده و من اينجا ، تو وطن ، غريبه تر از اونم تو استراليا.
هر كسي با يك استعدادي بدنيا ميياد . بعضيها مثل سپيده با ثروت پدري ؛ تا بتونن چندتا فوق ليسانس و دكترا بگيرن . بعضيها با هنر شون . بعضيها با زرنگي و قدرت ريسك ؛ بعضيها هم مثل من فقط براي اينكه براي ديگران كف بزنن و هورا بكشن.