سال نو

خودمونيم اين روزهاي آخر سال روزهاي خوبي بودند. كلي هديه گرفتم . الان دارم با ADSL اهدایی از طرف شرکت کلی حال میکنم ( تا آخر سال ۸۸ خرجش را پرداخت کرده اند ). جناب معاون محترم یک ساندویچ میکر هدیه دادند که کلی وقت بود برای خریدنش دل دل میکردم ( البته مستقیماْ منتقل شد به انبار ُ بخش جهیزیه ) . جناب مدیر عامل هم یک ساعت Gucci ( حیف که آرم شرکت را رویش حک کرده اند ) و یک کارت هدیه ۵۰۰۰۰ تومانی ( ممنونتر میشدم اگر حداقل یک صفر زیادتر داشت) دادند. ۶ تا خودکار و خودنویس گرفتم ( امیدوارم اشکان رنگ طلایی دوست داشته باشه ، چون فقط یکیش نقره ایه و میخواهم اون را برای خودم نگه دارم).

خوشحالم . لحظه شماری میکنم برای فردا . مطمئنم سال آینده سال خیلی خوبی برایم خواهد بود.

 

 

حسن كچل نوشته "یه کمی هم از پر رویی یه دنده ایت و تند روییهات و مهمتر از همه صداقت خوشم میاد".


امامن اصلاً پررو نيستم .

اما امروز وقتي راننده تاكسي خواست سر توانير پيادمون كنه و پرسيد "اشكالي نداره اينجا پياده بشيد "

و بهش اعتراض كردم ( و تنها مسافري بودم كه اعتراض كردم ) كه" چرا آقا ايراد داره"

حس خوبي بهم داد. اين كنار گذاشتن خجالت خيلي حس خوبي بهم داد.

وقتي ساعتها توي آرايشگاه مجبوري منتظر بماني....

دو تا خواهر  بودند . حدود 70، 75 سال . هر دو خميده و كمي چاق. خواهر بزرگتر ازدواج نكرده بود ، خواهر كوچكتر را با نام شوهر مي خواندند. خواهر بزرگتر موهايش كوتاه بود و بور . ماتيكي همرنگ بلوزش ، قرمز گلي زده بود و شلوار جين برمودا پوشيده بود.شاد بود و مهربان . با تمام كاركنان روبوسي كرد . براي هر كدام هديه اي از كيفش در آورد اما خواهر كوچكتر اخمو بود و ايرادگير.

در مدت طولاني انتظار شروع كردم به خيالبافي در موردشان . تصور كردم ، لحظه هاي تنهاييشان را با موي درست كرده ، صورت آرايش شده ، ناخنهاي مانيكور شده و لاك خورده ؛ نشسته در بالكني رو به خيابان با منظره دوري از دريا ، در حال نوشيدن چاي و نگاه كردن به رهگذران ؛ يادآوري روزهاي خوش گذشته و غيبت در مورد پيرمرد همسايه و از اين تصور بخودم لرزيدم . خاطرات ازميرم را بياد آورده بودم . يادم رفته بود اينجا خانه ها رو به خيابان بالكن ندارند . يادم رفته بود اينجا باغچه ها روزبروز براي باز شدن جاي پارك ماشينها ، كوچكتر ميشوند . خانه ها آلونكهاي بهم چسبده ميشوند و همسايه ها غريبه تر.

 وقتي آدم صبحش را با فكر خانه قديمي و منظره زندان قزل قلعه كه از پنجره اتاقش ديده ميشد شروع كند ، آن روز چگونه روزي خواهد بود؟؟

احتمال زياد روز خيلي خوبي. فعلاً كه سرم درد ميكند .

.

.

.

.

بالاخره با يك قرص بروفن زندگي شيرين شد.

از پشت سر ميديدمش . موهايش سفيد بود اما از طرز راه رفتنش مشخص بود كه مسن نيست ، فوقش 50 سالش بود. با فرزي تمام با يك موچين ، اسكناس دويست توماني را از صندوق صدقات كشيد بيرون . فكر كردم حق به حقدار رسيد.

اين اواخر ، وقتي تو كارهام به مشكل برميخورم . بغض راه نفسم را ميگيره. دلم ميخواد فرار كنم يك گوشه . از ته دل گريه كنم.

-----------------------------------------------

دلم ميخواد يك شب را در آغوشش بگذرانم .صبح خيلي آروم جوري كه از خواب بيدار نشه ، از حلقه بازوهاش فرار كنم و بذارم برم. براي هميشه تركش كنم.

امروز يك كلاس يك روزه داشتيم .

موضوع يكي از مباحث بيمه بود و برنامه هاي كامپيوتري كه در اين مورد وجود دارند .

نميدانم چرا حتي دوره هاي اينطوري هم آخرش به بحث سياسي و غر زدن در مورد دولت ختم ميشود . خنده دار اين هست كه همين دولت باز  با اكثريت آرا براي 4 سال ديگر هم انتخاب بشود.


موضوع كلاس محاسبات نرخ حق بيمه هاي زندگي بود . كه بايد براي اينكار نرخ زنده بودن انسانها در سنهاي مختلف و نرخ مرگشان را محاسبه ميكرديم. تمام اين موضوعها باعث شد ياد رمان "هجوم دوباره مرگ " بيافتم و به اين نتيجه برسم كه چون مرگ عاشق شده بيمه هاي عمر باعث ورشكستگي شركت هاي بيمه ميشوند .

راستي اگر "زندگي " خسته شود  و نخواهد كارش را انجام بدهد چه بايد كرد؟؟

وقتي پسرك از دوستش تعريف ميكرد ، حسوديم شد .هيچوقت  دوستي انقدر صميمي نداشتم .دوستي همجنس كه همه جا با هم باشيم . دوستي كه همه جيك و پيك زندگييم را بداند .

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بهار

بهار ، با يك بغل گل پامچال ، ديروز ، به باغچه خانه ما سر زد.

اما ديروز عصر هوا خيلي سرد بود .

دستهاي پير باغبان بهار موقع كاشتن گلها  از سرما كبود شده بود .