هر چي سر ما زنها مي آيد تقصير خودمان است. اين جامعه مرد سالار را ما تربيت ميکنيم بعد کاسه چه کنم دستمان ميگيريم.
خانمي تلفن زده که: اي خانم بدادم برس . زندگيم داره از هم مپاچه. پدر شوهرم آدمه سرشناسييه و نمي خواد فاميل من روي بيمه نامه ها چاپ بشه.
تو دهنم آمد بگم : خانم شما بعنوان نماينده يک شرکت بيمه معتبر داري کار ميکني ، تن فروشي که نميکني . . . نگفتم.
داشتم فکر ميکردم که : آخه زن حسابي يا زندگي زناشويي برایت مهم هست که اگر شوهرت موافق نيست پس کار نکن . اگر شوهرت همراهت هست که چرا جسارت نداري جلوي پدر شوهر بايستي . که گفت : مدير عاملی شرکت و همه مدارک به اسم شوهرمه .
صد البته که همسر مهربان اين خانم عرضه گذراندن دوره و قبول شدن در امتحانات بيمه مرکزي را نداشته اند و حالا با استفاده از ثروت پدر و تواناييهاي همسر يک لقمه نان حلال سر سفره خانواده مي آورند که پيش سر و همسر سرافکنده نشوند.
خانم آمد. قد بلند بود و سبزه . یک زیبای جنوبی . با مقنعه ، چادر و قطره اشکی در چشمان زیبایش.