خسته ام. دو ساعتي ميشه كه تو تختخواب از اين دنده به اون دنده ميشم . اگر ذهنم آدمي بود كه روبروم نشسته بود ، بهش ميگفتم :خفه شو . چقدر حرف ميزني . چقدر با خودت كلنجار ميري . ازت خسته شده ام . گورت را گم كن....

ولي متاسفانه ذهنم آدمي نيست كه روبروم نشسته باشه و يك بند ، بي وقفه داره غر ميزنه.بدون اينكه نفسش بگيره.ور ور ور ..............

 و ميونه ور زدن اون فكري به سرم ميزنه . نوشتن يه داستان . داستان مرگ زني ... علت مرگ "خفگي بعلت بغضي در گلو مانده " .

غلت ميزنم ، پاهايم را تو شكمم جمع ميكنم و سرم را به زانوهام ميچسبونم . بقول مادرم انگار قبول ندارم متولد شده ام و ميخوام برگردم اون تو. من كه نويسنده نيستم.

آخرین تعطیلات تابستان

گذشت ، خوب گذشت . با گذراندن شبی زیر نور مهتاب ،با موسیقی جیرجیرکها و کلام باد در گوش درختان گذشت. با کمی رنگ و چند خط ، با  لبخند و قهقهه هایی از ته دل گذشت.

مرد سالاری

 

هر چي سر ما زنها مي آيد تقصير خودمان است. اين جامعه مرد سالار را ما تربيت ميکنيم بعد کاسه چه کنم دستمان ميگيريم.

خانمي تلفن زده که: اي خانم بدادم برس . زندگيم داره از هم مپاچه. پدر شوهرم آدمه سرشناسييه و نمي خواد فاميل من روي بيمه نامه ها چاپ بشه.

تو دهنم آمد بگم : خانم شما بعنوان نماينده يک شرکت بيمه معتبر داري کار ميکني ، تن فروشي که نميکني . . . نگفتم.


داشتم فکر ميکردم که : آخه زن حسابي يا زندگي زناشويي برایت مهم هست که اگر شوهرت موافق نيست پس کار نکن . اگر شوهرت همراهت هست که چرا جسارت نداري جلوي پدر شوهر بايستي . که گفت : مدير عاملی شرکت و همه مدارک به اسم شوهرمه .


صد البته که همسر مهربان اين خانم عرضه گذراندن دوره و قبول شدن در امتحانات بيمه مرکزي را نداشته اند و حالا با استفاده از ثروت پدر و تواناييهاي همسر يک لقمه نان حلال سر سفره خانواده مي آورند که پيش سر و همسر سرافکنده نشوند.

خانم آمد. قد بلند بود و سبزه . یک زیبای جنوبی . با مقنعه ، چادر و قطره اشکی در چشمان زیبایش.

 

 

 

شده ام بز کاغذ خوار.

.

.

.

.

.

دلم زوربای یونانی می خواهد . همان چاپ قدیمی ترجمه محمد قاضی که همیشه از خواندن مقدمه اش حرصم میگرفت . بدون سانسور . . .فکر کنم اسمش آرام بود . همانی که نفهمیدیم از کجا آمد و بعد وقتی پلیس با پاسپورت جعلی گرفتش ، کجا رفت . کتاب را اون برد . زمستون سالی که سیامک مرد .

یکیشون گفت : نیگا ، سینه بندش پیداست.

اون یکی جوابش رو داد: خوب دیدی . که چی بی آبرو؟ این بدبختا باید صدلا خودشون رو بپوشونند، از گرما پوست بندازن هزار جور توهین و حرف ناجور بشنون که ناپاکی مثه تو تو خیابونا راست راست دور بگرده...

اینروزها خیلی عصبییم. رفتارم با کاربرها بد شده. امیدوارم به خیر بگذره.

فال امروز جالب بود :

Monday, Aug 4th, 2008 -- Having a few very special friends is surely a blessing. Today is a great day to show your love and appreciation to those in your life who truly matter. But don't hold back; if you have something to say, say it all. Anything less than the whole truth now will seem like a watered down version of the real message. Fortunately, others will be able to hear you and respond on a heartfelt basis as well.

 مسئله اینه که انقدر سعی دارم منطقی باشم که نمیتونم حرفم را بزنم.

تنهایی

بعد از اون هفته کذائی خیلی احساس تنهایی میکنم. مثل بچه ای که حق نداره به ظرف شکلات دست بزنه .با این فرق که من آدم بزرگییم که خود خواسته و دانسته این محدودیت را برای خودم ایجاد کرده ام.

وقتی نگاه میکنم به گذشته ، میبینم که همان اشتباه همیشگی را تکرار کرده ام .شاید اینبار درس گرفته باشم اما آیا وقتی برای جبران دارم؟

بالاخره این هفته کذایی تمام شد

هفته بدی بود ، اما بالاخره تمام شد و به نوعی هم خوب تمام شد.

بعد از تمام آن اتفاقهای بد و خوب ، نشستم و نمیدانم برای چندمین بار کتاب "بیگانه ای در دهکده" را خواندم . واقعاْ چقدر مسخره است این زنجیره سرنوشت . اگر یک نفر بدقولی نمی کرد ، اگر دیگری بجای علامت سئوال اشتباهاْ نقطه نمی فرستاد ، اگر تو بحبوحه کار یک اس ام اس مسخره نمیگرفتم ، اگر... اونوقت یک هفته آرام را سپری می کردم .

 بد گذشت خیلی بد، ولی میدانم که بعدها سپاسگزار همین اتفاقات خواهم بود.