ترکیه ام . کنار دریای اژه عزیزم . باد خنکی میاد در نتیجه گرمای خورشید را حس نمیکنم . خرده جنایتهای زناشوهری را میخوانم و از هر ثانیه ای که میگذره لذت میبرم.

برای اولین بار از این تورها استفاده کردم . لیدر تور یک پسره جوونه و تعجب کرده که تنها هستم . از قیافه اش خستگی میباره .انگارما ایرونیها دیگه از هیچی لذت نمیبریم و هیچ چیزی خوشحالمون نمیکنه.

 یه پنجاه هزارتومنی از کیفش در میاره و نشونم میده . میگه پول برگشتن به خونه است .جوری حرف میزنه انگار داره با خواهر بزرگترش درد و دل میکنه. کارهای منو زودتر از بقیه سر وسامون میده .

 

میگه :" هر چی فکر میکنم نمیفهمم به چه دلیل از دستم ناراحتی"

واقعاْ فکر کردی؟ واقعاْ لحظه هایی که ناراحت شدم نفهمیدی؟ یعنی اصلاْ ناراحتی را تو صورتم ندیدی؟

من هنرپیشه خوبیم یا تو جلوتر از دماغ خودتو نمیبینی؟

فکرش مثل یک موریانه موذی مغزم را میخورد .

کاش هیچ جایی هیچ اثری از او نمیدیدم .

آرزوی دیدنش ، بغضی شده .

دلم می خواهد فریاد بکشم .