یکشنبه 21 خرداد1391 ساعت: 14:16 توسط:تنهای تنها
سلام دوست عزیز
خسته دلی تنها با دستانی خالی هستم که با کلبه ای غمناک
روزگار سپری میکنم
شوهرم سه سالی میشود که چراغ خانه ام را خاموش کرده و از کنارم پرکشیده
دختر دانشجوی دارم که با هزار بدبختی او را به دانشگاه فرستاده ام
و خدا میداند چقدر این در اون در زده ام تا خرجی اش را در آورم
الان هم که به پیشواز ما رمضان میرویم
سفره افطار من خالیست
دوست عزیز ببخش ولی اگر وسعت میرسد از فروشگاه حقیرانه من اقلا یه خرید بکن تا
من یه پورسانت بابت فروش گیرم بیاد و سفره افطارم را با تو شریک بدونم
میدانم که خودم رو اینجور تحقیر کرده ام در شان وبلاگ زیبای تو نیست ولی به قرآن اگه شوهرم زنده بود
اینقدر خودم رو تحقیر نمیکردم
تو رو خدا اقلا یه خرید کوچک در حد 4000 تومان بکنی هم مرا خوشحال میکنه
ببخش که سرت رو درد اوردم

--------------------------------------------------------

این پیغامیه که برام گذاشته شده . از تکرار کلمه تحقیر دلم گرفت .

یک ماه و یک هفته است که سردرد ندارم . یعنی واقعا هومیوپتی انقدر تاثیر داره یا من تغییری کردم؟!

هرچی هست زندگی بدون درد خیلی عالیه بشرط اینکه بهش عادت نکنم و یادم نره که سلامت بودن چه نعمتیه.

گاهی وقتها با مادرم بحث سن و سال  که میشه ، میبینم که سنش را قبول نداره . انکار که یکهو گیج میشه .

چند روزیه که خودم هم به همین درد مبتلا شدم . گذشت زمان را نمیتوانم باور کنم . پریروز وقتی به یکی گفتم الان ۲۰ سال سابقه کار دارم ، انگار افتادم تو یه چاه بی انتها .

تمام زندگیم شده کابوس مرگ پدرو مادرم .

اینجور زندگی را دوست ندارم .

در واقع زندگی کردن را دوست ندارم.