امروز يه حس بدي دارم . مثل اينكه هوا براي نفس كشيدن كمه. يك عالمه حرف دارم اما كلمات را گم ميكنم.
دلم براي اشكان خيلي تنگ شده .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ ساعت 9:11 توسط -----
|
دلم براي اشكان خيلي تنگ شده .
گفت : حسن همه را بيشتر از خودش دوست داشت .
اين حرف را هيچ باور ندارم اما جوابي ندادم.
پرسيد: هيچ سر خاكش رفتي؟
- نه . من اصلا اونجا نميرم .
از بهشت زهرا بدم ميياد . مادرم هم هميشه بهم غر ميزنه كه : يعني تو نميخواهي سالي يك دفعه به مادر بزرگ و پدر بزرگت سر بزني. نميفهمم چه سر زدني ؟! اونجا كه غير از يك سنگ سرد بد شكل چيزي وجود ندارد. از همه اونهايي كه رفتن غير از خاطرات كه چيزي باقي نمونده .