سالهاست نهارم را با يكي از همكاران ميخورم. با اين همكار هم محله اي هستيم . امروز فكر ميكردم براي نهار يادش هست كه سراغم را بگيرد ، اما وقت رفتن به منزل يادش نيست از جلوي خانه ما ميگذرد و ميتواند من را هم برساند .


حتي حوصله نوشتن هم ندارم .

ديروز "ك" با يكي از همكاران دعواش شد . امروز من .

حس بيهودگي ... خستگي همه را از پا درآورده.

دوشنبه 2 آبان1390 ساعت: 23:49توسط:حسن کچل
باورکن دلم که میگیرد سراغ تو می ایم
که پر از ارامشی
انگار میدانی در پس این همه دست و پا زدن هیچ نیست
عجب دنیای پوچی که پر است از همه پوچی های سرشار از معنا و اعتراض دلم تنگ میشود
دلم میگیرد لعنت به این روزگار و لعنت به هر چه ادم سرشار از احساس

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

خوشحالم كه هرچند ندانسته باعث حس خوب برايت ميشوم .

فكر كنم همه ميدانيم اين دست و پا زدن، مثل دست و پا زدن غريقيست . فقط نمي خواهيم باورش كنيم. هرچند خودم هم باورش ندارم فقط فكر ميكنم بيخيالش شدم . ياد گرفتم كه اگر خودم را رها كنم شايد چند صباحي بيشتر روي آب ميمانم .

 دوستم رفته كربلا . پريروز بهش زنگ زدم . بارها و بارها . موبايلش خاموش بود . ترسيدم . بالاخره وقتي توانستم تماس بگيرم گفت:" نگران چي شدي ؟ اگر اتفاقي مي افتاد كه تو اخبار ميشنيدي."

بعدش فكر كردم براي چي بايد خودم را آزار بدهم. چرا از رابطه ام فقط لذت نبرم . شايد اين همان چيزيست كه تو نامش را خيانت ميگذاري ولي خسته ام . از اين آزارهاي  مداوم خسته ام.