حس بيهودگي ... خستگي همه را از پا درآورده.
| دوشنبه 2 آبان1390 ساعت: 23:49 | توسط:حسن کچل | ||||
| باورکن دلم که میگیرد سراغ تو می ایم که پر از ارامشی انگار میدانی در پس این همه دست و پا زدن هیچ نیست عجب دنیای پوچی که پر است از همه پوچی های سرشار از معنا و اعتراض دلم تنگ میشود دلم میگیرد لعنت به این روزگار و لعنت به هر چه ادم سرشار از احساس | |||||
---------------------------------------------------------------------------------------------
خوشحالم كه هرچند ندانسته باعث حس خوب برايت ميشوم .
فكر كنم همه ميدانيم اين دست و پا زدن، مثل دست و پا زدن غريقيست . فقط نمي خواهيم باورش كنيم. هرچند خودم هم باورش ندارم فقط فكر ميكنم بيخيالش شدم . ياد گرفتم كه اگر خودم را رها كنم شايد چند صباحي بيشتر روي آب ميمانم .
دوستم رفته كربلا . پريروز بهش زنگ زدم . بارها و بارها . موبايلش خاموش بود . ترسيدم . بالاخره وقتي توانستم تماس بگيرم گفت:" نگران چي شدي ؟ اگر اتفاقي مي افتاد كه تو اخبار ميشنيدي."
بعدش فكر كردم براي چي بايد خودم را آزار بدهم. چرا از رابطه ام فقط لذت نبرم . شايد اين همان چيزيست كه تو نامش را خيانت ميگذاري ولي خسته ام . از اين آزارهاي مداوم خسته ام.