كابوس
دستم را جلوي چشم همكارهايم گرفت . جا خوردم . گفت :بريم بيرون . دنبالش
رفتم. وقتي از در شركت خارج شديم ، ديگر نبود . تنها بودم ، توي تاريكي شب .
تو يك بيابان.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۹ ساعت 16:46 توسط -----
|