كابوس

دستم را جلوي چشم همكارهايم گرفت . جا خوردم . گفت :بريم بيرون . دنبالش رفتم. وقتي از در شركت خارج شديم ، ديگر نبود . تنها بودم ، توي تاريكي شب . تو يك بيابان.

اولین برف که میبارید ، یک اس ام اس نشانم داد.

"اولین برف ساله. به پسرت زنگ زدم .یاد بچگیهای خودت افتادم که روزهای برفی با شادی می آمدی تو تخت خوابمون و میگفتی : برف می یاد امروز تعطیله "

حسودیم شد . نمیدونم به برخورد مادرش یا پسر داشتنش.

يك هفته خوب پر از تنهايي تمام شد . ديشب برگشتند و امروز من چقدر خسته ام .