ميگويد بنويس....
با هم تو برج ملت قرار گذاشته بوديم. وقتي رسيدم كه برق رفته بود . محيط خيلي شاعرانه بود . از شاعرانه گذشته ، با رسيدن شب كافي شاپها تبديل به دخمه هايي شده بود كه شمعهاي كوچك گرم كن با تن لرزشان سايه هاي وهم انگيز ايجاد ميكردند. ذهنم رفت بدنبال انگشتاني كه بهم گره خورده ، زانواني كه زير ميزها يكديگر را لمس ميكنند و بوسه اي كه شايد در اين تاريكي، بي صدا بر گوشه لبي بنشيند .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ ساعت 11:19 توسط -----
|