ميگويد بنويس....

با هم تو برج ملت قرار گذاشته بوديم. وقتي رسيدم كه برق رفته بود . محيط خيلي شاعرانه بود . از شاعرانه گذشته ، با رسيدن شب كافي شاپها تبديل به دخمه هايي شده بود كه شمعهاي كوچك گرم كن با تن لرزشان سايه هاي وهم انگيز ايجاد ميكردند.  ذهنم رفت بدنبال انگشتاني كه بهم گره خورده ، زانواني كه زير ميزها يكديگر را لمس ميكنند و بوسه اي كه شايد در اين تاريكي،  بي صدا بر گوشه لبي بنشيند .

امروز متوجه شدم ،‌دوتا نوازنده جواني كه صبحها  تو پياده روي بين برزيل و ملاصدراي  ميدان ونك ساز ميزنند ، سرشان را از روي سازهايشان بلند نميكنند ...

نگاهشان يا به سازهايشان است يا به كف پياده رو ...

حتي وقتي با هم حرف ميزنند نگاهشان را از ديگران ميدزدند...

آسمان آبي ، آبي . قله دماوند سپيد سپيد .

 

باز هم آرزوي يك آپارتمان كوچك در برج تهران با منظره دماوند ...

 

باز هم آرزوي....

دلم ميخواهد خودخواهي كنم . دلم ميخواهد سر تمام كاربرها فرياد بزنم " به چه دليل بخاطر چندرغاز بايد جواب شما آدمهايي را بدهم كه مغزتان اندازه يك مورچه هم كار نميكند"

دلم ميخواهد سر تمام مديرانم فرياد بزنم " به چه دليل براي چندغاز بايد مجيز شما آدمهايي كه جلوتر از دماغتان را نميبينيد بدهم "


امروز خيلي بداخلاقم.