"م" از امريكا آمده و قرار است ،همراه با چند تا از بچه ها توي يك رستوران مثلا درجه يك جمع شويم.

توي ميدان ونك چند افغاني را با دستبند بدنبال هم ريسه كرده اند و من براي قرار نهارم عجله دارم.

نهار مزخرف است . سالاد و نان و پنير را ترجيح ميدهم . نفري 35 هزار تومان پول ميدهيم. ياد مادرم ميافتم كه در چنين مواردي ميگويد : بيچاره شماها . ما با اين پولها خانه ميخريديم.

كنار "ا" دراز كشيده ام و برايش از "تكيلا" تعريف ميكنم . برق تعجب در چشمانش است . تعجبي كه هميشه ديگران نسبت به من حس ميكنند . نسبت به زن ريز اندامي كه نامزدش را در يك آتش سوزي از دست داده . با تريلي سفر كرده . خارج از وطنش زندگي كرده . دوستهاي مختلف از جاهاي مختلف دنيا دارد .با يك فاحشه همخانه بوده ....

و من فكر ميكنم چقدر زندگييم عاديست ....

6 سال پيش وقتي بهش گفتم بيا دبي .

نيامد. چقدر به كمكش احتياج داشتم و چقدر تنها بودم.

حالا آنجاست. تنها . و توي همان ساختماني كه من تنهايي سر ميكردم.

برادرم رفت .اين بار من موندم و او رفت .

عجب عيديه ؟!!!!!!!!!!. غير از باران و آسمان آبي هيچ چيز جالب ديگه اي نداره .