شيراز هستم . باران ميبارد . رودخانه خشك پر آب شده .تمام زمانم -غير از ساعات خواب -را با کار ميگذرانم ..

نميدانم چه حسي دارم . نميدانم .

کی این کابوسها تمام خواهد شد؟؟؟

پشت سرش زنی با موهای قهوه ای روشن ایستاده و از پنجره بدون پرده به بیرون نگاه میکند . موهای بلند و مواجش روی شانه های او ریخته . نمیدانم چه میخواهم ، اما هر چه هست آنقدر مهم است که برایش التماس کنم "I beg on u".اما او با گوشه چشم به زنی که بالای سرش ایستاده اشاره میکند و لبخندی استهزا آمیز میزند . عصبانی هستم . قلم سبزش را از دستش میگیرم و از ساختمان بیرون میدوم . ساختمان کنار خیابانی شلوغ است که کم کم خلوت میشود . انقدر که فقط من و ساختمان باقی میمانیم . اسفالت تبدیل به ماسه هایی طلایی میشود و زمین دهان باز میکند . میخواهم خودم را به ساختمان برسانم اما بین من  و ساختمان دره ای باز شده . فکر میکنم میتوانم از کوچه بالایی خودم را به ساختمان برسانم . اما به هر طرف رو میکنم تپه هایی از ماسه طلایی بالا میرود . انقدر بالا که اسمان را نمیبینم . پسر بچه ای ، لاغر با سری ترشیده دستم را لمس میکند . در آغوش میگیرمش . دهانم را به پشت گردنش میچسبانم و با چشمان گریان التماسش میکنم ."کمکم کن"