X
تبلیغات
من - خاطره یک سفر
خسته بودم و عصبی . این سفرهای مداوم هر ۲ ماه یکبار آزار دهنده شده بود ، بخصوص دفعه آخر که موتور هواپیما آسیب دیده بود و تو یک فرودگاه درب و داغان نظامی توی شیراز فرود اظطراری داشتیم بعلاوه هنوز خاطره مرگ عمویم در صانحه هوایی خرم آباد تازه بود .

این بار سفرم همزمان با مهرجان شده  و هواپیما بوئینگ ۷۴۷ لبریز از مسافر بود و صندلی من آخرین صندلی موجود در هواپیما.

با قد و بالای متوسط روبه کوتاه من گذاشتن یک ساک سنگین در محل بار بالای سر واقعا مکافاتیست و همیشه باید از دیگران کمک بگیرم ولی کسی دور و برم نبود .با هزار زحمت و بلند شدن روی نوک پا داشتم سعی میکردم که دستی مردانه ساک را گرفت و بالبخند گرمی گفت :" خیلی خسته بنظر میای. معلومه خودت رو تو شاپینگ مالها کشتی ."

با عصبانیت جواب دادم :" تمام وسایل من همین یک ساکه ، تا یک ساعت پیش هم سر کار بودم و از پرواز هم میترسم."

- " چرا ؟ پرواز که آرزوی دیرینه بشره... یعنی بدت میومد اگر دوتا بال سفید داشتی و هرجا که دوست داشتی پرواز می کردی ؟! "

دیگه جوابی نداشتم که بدم .لبخند زورکی زدم و نشستم سر جام .

تازه کاپیتان اعلام کرده بود "cabin crew , take off position pls." ( نمیفهمم چرا هیچوقت دستوراتشان را فارسی نمیگویند ) که همان مهماندار با همان لبخند صمیمی فنجانی قهوه بدستم داد .فکر کردم کاش از خدا چیز دیگری خواسته بودم . از ته دل تشکری از مهماندار و خدا کردم .

-" واقعا از هواپیما میترسی؟ "

- " بله ، بخصوص از وقتی عموم تو خرم آباد مرد و فرود اظطراری که تو پرواز قبلی داشتم . "

-" پس یعنی از مرگ میترسی ."

- " نه مرگ را خیلی وقته باور کردم ." 

- " نه باور نکردی والا نمیترسیدی چون آخر سقوط مرگه ."

فکر کردم راست میگوید . فقط دارم بخودم دروغ میگویم ، آن هم در مورد مسئله ای که همه حس یکسانی در موردش دارند .با این فکر آرامشی تو تمام وجودم دوید .

سفر ۲ ساعته خیلی زود تمام شد . تا چند دقیقه دیگر در فرودگاه مهر آباد بودیم .چراغ بستن کمربندها روشن شد .

باز هم همان مهماندار با همان لبخند گرم و صمیمی ظاهر شد .

-" بیا میخوام زیباترین منظره دنیا رو نشونت بدم ."

بسمت انتهایترین پنجره هواپیما رفتیم و از آنجا منظره دماوند پر برف را نشانم داد. چه منظره آشنایی و به همان اندازه غریبه . منظره ای که بارها و بارها دیده بودمش ولی نه با عشق و علاقه ، نه با تکریم زیبایهایش. و اینبار چقدر متفاوت بود، چقدر زیبا و چقدر عزیز ..............

 

 

+ نوشته شده توسط ----- در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 14:14 |