پنجره چوبي سبز رنگي وجود ندارد . و من براي فراموش كردن آنچه ميگذرد به خيالات پناه ميبرم.
يك ادرس ايميل دارم كه معمولا براي كار اداري استفاده ميكنم و كمتر سراغ آن ميروم . ديروز قرمز با همون آدرس برام دعوتنامه فرستاده بود.
4 سال پيش يك خواستگار پاكستاني - ايراني كه داشتم . امروز برام پي ام گذاشته بود :Oceans apart day after day And I slowly go insane I hear your voice on the line But it doesn´t stop the pain If I see you next to never How can we say forever Wherever you go Whatever you do I will be right here waiting for you Whatever it takes Or how my heart breaks I will be right here waiting for you
فكر ميكنم :چرا فكر ميكند توانسته مرا تغيير دهد؟ شادترم ... درست . اما اين فقط به اين دليل است كه باور كرده ام دوستم دارد . اما هيچ جيزي تغيير نكرده . هنوز رنگ نقاشيهايم آبي و خاكستريست . هنوز با قرمز حرف ميزنم و هنوز همه چيز پوچ و بي معناست.
قرمز شخصيت نمايش قرمز و ديگران :http://www.yaghoubee.com/plays/red/qermez1.div.htm
دكتر گفته بود مشكلي ندارد . فقط عصبيست و بايد كمي استراحت كند . ذاتاً عادت دكترها شده بود هرجا كه نميتوانستند تشخيصي بگذارند و بقول معروف كم مي آوردند بگويند مشكل از اعصاب است .
سرش گيج ميرفت . چشمانش را كه ميبست حس ميكرد در يك چاه بي انتها در حال سقوط است. ولي در واقع هم داشت سقوط ميكرد.
بياد نمي آورد چطور و چه موقع با او آشنا شده بود ،اما هرچه بود اين يك هفته آخر همه دنيايش زير و رو شده بود.ديشب براي اولين بار با هم شام خورده بودند . زن از گذشته اش گفته بود ، از خاطراتش،از خانواده اش و او لذت ميبرد ، عصباني ميشد ، ميخنديد و نفسي از سر آرامش ميكشيد. حس عجيبي بود.دنيا را به هيچ ميگرفت و براي خاطر زن دروغ ميگفت بي هيچ حس گناهي.
دنيايشان مختلف بود و آنچنان جذب يكديگر شده بودند كه ديگر بياد نمياورد كيست و ارزشهاي زندگيش چيست .مرد خودش را ديگر نميشناخت . دلش ميخواست زن در كنارش بود هرچند ميدانست كه امكانپذير نيست .
چشمانش را بست و خودش را به حس اين سقوط بي پايان سپرد.
اگر به همه اين محبتها عادت كنم ....
و اگر بقول شعر عمو شلي "خیلی خوب ... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد،خیلی زود"
تا حالا كسي اينطور محجوبانه دستم را نگرفته و كسي انقدر خجولانه گوشه لبانم را نبوسيده بود.
ميترسم .از عاشق شدن ميترسم.

