تبليغاتX
من
شيراز هستم . باران ميبارد . رودخانه خشك پر آب شده .تمام زمانم  -غير از ساعات خواب -را با "ك" ميگذرانم ..نميدانم او چه حسي دارد و خودم چه حسي دارم . نميدانم تا كي اين رابطه به اين ترتيب ادامه خواهد يافت.

+ نوشته شده توسط ----- در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 و ساعت 12:48 |
پشت سرش زنی با موهای قهوه ای روشن ایستاده و از پنجره بدون پرده به بیرون نگاه میکند . موهای بلند و مواجش روی شانه های او ریخته . نمیدانم چه میخواهم ، اما هر چه هست آنقدر مهم است که برایش التماس کنم "I beg on u".اما او با گوشه چشم به زنی که بالای سرش ایستاده اشاره میکند و لبخندی استهزا آمیز میزند . عصبانی هستم . قلم سبزش را از دستش میگیرم و از ساختمان بیرون میدوم . ساختمان کنار خیابانی شلوغ است که کم کم خلوت میشود . انقدر که فقط من و ساختمان باقی میمانیم . اسفالت تبدیل به ماسه هایی طلایی میشود و زمین دهان باز میکند . میخواهم خودم را به ساختمان برسانم اما بین من  و ساختمان دره ای باز شده . فکر میکنم میتوانم از کوچه بالایی خودم را به ساختمان برسانم . اما به هر طرف رو میکنم تپه هایی از ماسه طلایی بالا میرود . انقدر بالا که اسمان را نمیبینم . پسر بچه ای ، لاغر با سری ترشیده دستم را لمس میکند . در آغوش میگیرمش . دهانم را به پشت گردنش میچسبانم و با چشمان گریان التماسش میکنم ."کمکم کن"

+ نوشته شده توسط ----- در شنبه سوم بهمن 1388 و ساعت 19:45 |
آدمها باهام مهربونترند . چرا؟ من عوض شده ام؟ يا ...

+ نوشته شده توسط ----- در شنبه نوزدهم دی 1388 و ساعت 17:28 |
بقول همكارها جلسه محاكمه داريم. "ك" با اخمهاي درهم روبرويم نشسته . هنوز از دستم عصبانيست البته بيشتر به اين علت كه انتظار داشت اول وقت سراغش را بگيرم . سعي ميكنم نگاهم به نگاهش نيافتد . در انعكاس پنجره هاي ساختمان روبرو منظره پنجره نيم باز چوبي سبز رنگي با پرده توري و گلدان شمعداني پيداست . ياد هاجر ، دختر همسايه با آن قيافه مادوناييش مي افتم . بعد از اين همه سال ... حتي ميتوانم او را در حال تميز کردن شيشه هاي پنجره ببينم. 

پنجره چوبي سبز رنگي وجود ندارد . و من براي فراموش كردن آنچه ميگذرد به خيالات پناه ميبرم.


+ نوشته شده توسط ----- در دوشنبه هفتم دی 1388 و ساعت 13:50 |
خيلي جالبه ....

يك ادرس ايميل دارم كه معمولا براي كار اداري استفاده ميكنم و كمتر سراغ آن ميروم . ديروز قرمز  با همون آدرس برام دعوتنامه فرستاده بود.


4 سال پيش يك خواستگار پاكستاني - ايراني كه  داشتم . امروز برام پي ام گذاشته بود :Oceans apart day after day And I slowly go insane I hear your voice on the line But it doesn´t stop the pain If I see you next to never How can we say forever Wherever you go Whatever you do I will be right here waiting for you Whatever it takes Or how my heart breaks I will be right here waiting for you

+ نوشته شده توسط ----- در چهارشنبه دوم دی 1388 و ساعت 10:20 |
ميگويد :" چند نفري امروز گفته اند خيلي سرحالي ، چند وقتيه عوض شد ، پرجنب و جوش و شادي .منهم بخودم مغرور شدم كه تونسته ام باعث اين تغيير باشم."

فكر ميكنم :چرا فكر ميكند توانسته مرا تغيير دهد؟ شادترم ... درست . اما اين فقط به اين دليل است كه باور كرده ام دوستم دارد . اما هيچ جيزي تغيير نكرده . هنوز رنگ نقاشيهايم آبي و خاكستريست . هنوز با قرمز حرف ميزنم و هنوز همه چيز پوچ و بي معناست.




قرمز شخصيت نمايش قرمز و ديگران :http://www.yaghoubee.com/plays/red/qermez1.div.htm

+ نوشته شده توسط ----- در سه شنبه یکم دی 1388 و ساعت 11:40 |
چه بازي مسخره ايست ، اين چيزي كه اسمش را گذاشته ايم زندگي.

+ نوشته شده توسط ----- در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 و ساعت 18:7 |
روي تخت بيمارستان دراز كشيده بود . تنش از سرماي هوا مور مور ميشد و اطراف سوزني كه توي رگش بود ميخاريد و همه اينها به اضافه سرگيجه اي كه از ظهر دچارش شده بود ، سخت كلافه اش كرده بود.

دكتر گفته بود مشكلي ندارد . فقط عصبيست و بايد كمي استراحت كند . ذاتاً عادت دكترها شده بود هرجا كه نميتوانستند تشخيصي بگذارند و بقول معروف كم مي آوردند بگويند مشكل از اعصاب است .

سرش گيج ميرفت . چشمانش را كه ميبست حس ميكرد در يك چاه بي انتها در حال سقوط است. ولي در واقع هم داشت سقوط ميكرد.

بياد نمي آورد چطور و چه موقع با او آشنا شده بود ،اما هرچه بود اين يك هفته آخر همه دنيايش زير و رو شده بود.ديشب براي اولين بار با هم شام خورده بودند . زن از گذشته اش گفته بود ، از خاطراتش،از خانواده اش و او لذت ميبرد ، عصباني ميشد ، ميخنديد و نفسي از سر آرامش ميكشيد. حس عجيبي بود.دنيا را به هيچ ميگرفت و براي خاطر زن دروغ ميگفت بي هيچ حس گناهي.

دنيايشان مختلف بود و آنچنان جذب يكديگر شده بودند كه ديگر بياد نمياورد كيست و ارزشهاي زندگيش چيست .مرد خودش را ديگر نميشناخت . دلش ميخواست زن در كنارش بود هرچند ميدانست كه امكانپذير نيست .

چشمانش را بست و خودش را  به حس اين سقوط بي پايان سپرد.

+ نوشته شده توسط ----- در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 و ساعت 17:4 |
مرا در دريايي از كلمات محبت آميز غرق ميكند. آنچنان محكم در آغوشش ميفشارد كه استخوانهايم درد ميگيرد . از لذت و از ترس ميلرزم.

اگر به همه اين محبتها عادت كنم ....

و اگر  بقول شعر عمو شلي  "خیلی خوب ... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد،خیلی زود"

+ نوشته شده توسط ----- در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 و ساعت 13:36 |
ميترسم .

تا حالا كسي اينطور محجوبانه دستم را نگرفته و كسي انقدر خجولانه گوشه لبانم را نبوسيده بود.

ميترسم .از عاشق شدن ميترسم.


+ نوشته شده توسط ----- در سه شنبه هفدهم آذر 1388 و ساعت 10:54 |