هر چي سر ما زنها مي آيد تقصير خودمان است. اين جامعه مرد سالار را ما تربيت ميکنيم بعد کاسه چه کنم دستمان ميگيريم.
خانمي تلفن زده که: اي خانم بدادم برس . زندگيم داره از هم مپاچه. پدر شوهرم آدمه سرشناسييه و نمي خواد فاميل من روي بيمه نامه ها چاپ بشه.
تو دهنم آمد بگم : خانم شما بعنوان نماينده يک شرکت بيمه معتبر داري کار ميکني ، تن فروشي که نميکني . . . نگفتم.
داشتم فکر ميکردم که : آخه زن حسابي يا زندگي زناشويي برایت مهم هست که اگر شوهرت موافق نيست پس کار نکن . اگر شوهرت همراهت هست که چرا جسارت نداري جلوي پدر شوهر بايستي . که گفت : مدير عاملی شرکت و همه مدارک به اسم شوهرمه .
صد البته که همسر مهربان اين خانم عرضه گذراندن دوره و قبول شدن در امتحانات بيمه مرکزي را نداشته اند و حالا با استفاده از ثروت پدر و تواناييهاي همسر يک لقمه نان حلال سر سفره خانواده مي آورند که پيش سر و همسر سرافکنده نشوند.
خانم آمد. قد بلند بود و سبزه . یک زیبای جنوبی . با مقنعه ، چادر و قطره اشکی در چشمان زیبایش.
.
.
.
.
.
دلم زوربای یونانی می خواهد . همان چاپ قدیمی ترجمه محمد قاضی که همیشه از خواندن مقدمه اش حرصم میگرفت . بدون سانسور . . .فکر کنم اسمش آرام بود . همانی که نفهمیدیم از کجا آمد و بعد وقتی پلیس با پاسپورت جعلی گرفتش ، کجا رفت . کتاب را اون برد . زمستون سالی که سیامک مرد .
اون یکی جوابش رو داد: خوب دیدی . که چی بی آبرو؟ این بدبختا باید صدلا خودشون رو بپوشونند، از گرما پوست بندازن هزار جور توهین و حرف ناجور بشنون که ناپاکی مثه تو تو خیابونا راست راست دور بگرده...
فال امروز جالب بود :
Monday, Aug 4th, 2008 -- Having a few very special friends is surely a blessing. Today is a great day to show your love and appreciation to those in your life who truly matter. But don't hold back; if you have something to say, say it all. Anything less than the whole truth now will seem like a watered down version of the real message. Fortunately, others will be able to hear you and respond on a heartfelt basis as well.
مسئله اینه که انقدر سعی دارم منطقی باشم که نمیتونم حرفم را بزنم.
وقتی نگاه میکنم به گذشته ، میبینم که همان اشتباه همیشگی را تکرار کرده ام .شاید اینبار درس گرفته باشم اما آیا وقتی برای جبران دارم؟
بعد از تمام آن اتفاقهای بد و خوب ، نشستم و نمیدانم برای چندمین بار کتاب "بیگانه ای در دهکده" را خواندم . واقعاْ چقدر مسخره است این زنجیره سرنوشت . اگر یک نفر بدقولی نمی کرد ، اگر دیگری بجای علامت سئوال اشتباهاْ نقطه نمی فرستاد ، اگر تو بحبوحه کار یک اس ام اس مسخره نمیگرفتم ، اگر... اونوقت یک هفته آرام را سپری می کردم .
بد گذشت خیلی بد، ولی میدانم که بعدها سپاسگزار همین اتفاقات خواهم بود.
مثل جوجه ای خودش را جمع کرده . وقتی بدنش را لمس میکنم، میلرزد.
رنج سالها رسیدگی به شوهر و بچه هایی که هنوز دست از سرش برنمیدارند، توی زخمهای دستهایش و بی نوری چشمانش سو سو میزند.
و خدا را شکر میکند که سایه شوهری بر سرش و فرزندانی در کنارش هستند.
