تبليغاتX
من
خسته ام. دو ساعتي ميشه كه تو تختخواب از اين دنده به اون دنده ميشم . اگر ذهنم آدمي بود كه روبروم نشسته بود ، بهش ميگفتم :خفه شو . چقدر حرف ميزني . چقدر با خودت كلنجار ميري . ازت خسته شده ام . گورت را گم كن.... ولي متاسفانه ذهنم آدمي نيست كه روبروم نشسته باشه و يك بند ، بي وقفه داره قر ميزنه.بدون اينكه نفسش بگيره.ور ور ور .............. و ميونه ور زدن اون فكري به سرم ميزنه . نوشتن يه داستان . داستان مرگ زني ... علت مرگ "خفگي بعلت بغضي در گلو مانده " غلت ميزنم ، پاهايم را تو شكمم جمع ميكنم و سرم را به زانوهام ميچسبونم . بقول مادرم انگار قبول ندارم متولد شده ام و ميخوام برگردم اون تو. من كه نويسنده نيستم.
+ نوشته شده توسط ----- در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 19:41 |
گذشت ، خوب گذشت . با گذراندن شبی زیر نور مهتاب ،با موسیقی جیرجیرکها و کلام باد در گوش درختان گذشت. با کمی رنگ و چند خط ، با  لبخند و قهقهه هایی از ته دل گذشت.

+ نوشته شده توسط ----- در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 10:19 |
 

هر چي سر ما زنها مي آيد تقصير خودمان است. اين جامعه مرد سالار را ما تربيت ميکنيم بعد کاسه چه کنم دستمان ميگيريم.

خانمي تلفن زده که: اي خانم بدادم برس . زندگيم داره از هم مپاچه. پدر شوهرم آدمه سرشناسييه و نمي خواد فاميل من روي بيمه نامه ها چاپ بشه.

تو دهنم آمد بگم : خانم شما بعنوان نماينده يک شرکت بيمه معتبر داري کار ميکني ، تن فروشي که نميکني . . . نگفتم.


داشتم فکر ميکردم که : آخه زن حسابي يا زندگي زناشويي برایت مهم هست که اگر شوهرت موافق نيست پس کار نکن . اگر شوهرت همراهت هست که چرا جسارت نداري جلوي پدر شوهر بايستي . که گفت : مدير عاملی شرکت و همه مدارک به اسم شوهرمه .


صد البته که همسر مهربان اين خانم عرضه گذراندن دوره و قبول شدن در امتحانات بيمه مرکزي را نداشته اند و حالا با استفاده از ثروت پدر و تواناييهاي همسر يک لقمه نان حلال سر سفره خانواده مي آورند که پيش سر و همسر سرافکنده نشوند.

خانم آمد. قد بلند بود و سبزه . یک زیبای جنوبی . با مقنعه ، چادر و قطره اشکی در چشمان زیبایش.

 

 

 

+ نوشته شده توسط ----- در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 15:52 |
شده ام بز کاغذ خوار.

.

.

.

.

.

دلم زوربای یونانی می خواهد . همان چاپ قدیمی ترجمه محمد قاضی که همیشه از خواندن مقدمه اش حرصم میگرفت . بدون سانسور . . .فکر کنم اسمش آرام بود . همانی که نفهمیدیم از کجا آمد و بعد وقتی پلیس با پاسپورت جعلی گرفتش ، کجا رفت . کتاب را اون برد . زمستون سالی که سیامک مرد .

+ نوشته شده توسط ----- در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 11:2 |
یکیشون گفت : نیگا ، سینه بندش پیداست.

اون یکی جوابش رو داد: خوب دیدی . که چی بی آبرو؟ این بدبختا باید صدلا خودشون رو بپوشونند، از گرما پوست بندازن هزار جور توهین و حرف ناجور بشنون که ناپاکی مثه تو تو خیابونا راست راست دور بگرده...

+ نوشته شده توسط ----- در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 8:42 |
اینروزها خیلی عصبییم. رفتارم با کاربرها بد شده. امیدوارم به خیر بگذره.

فال امروز جالب بود :

Monday, Aug 4th, 2008 -- Having a few very special friends is surely a blessing. Today is a great day to show your love and appreciation to those in your life who truly matter. But don't hold back; if you have something to say, say it all. Anything less than the whole truth now will seem like a watered down version of the real message. Fortunately, others will be able to hear you and respond on a heartfelt basis as well.

 مسئله اینه که انقدر سعی دارم منطقی باشم که نمیتونم حرفم را بزنم.

+ نوشته شده توسط ----- در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 11:14 |
بعد از اون هفته کذائی خیلی احساس تنهایی میکنم. مثل بچه ای که حق نداره به ظرف شکلات دست بزنه .با این فرق که من آدم بزرگییم که خود خواسته و دانسته این محدودیت را برای خودم ایجاد کرده ام.

وقتی نگاه میکنم به گذشته ، میبینم که همان اشتباه همیشگی را تکرار کرده ام .شاید اینبار درس گرفته باشم اما آیا وقتی برای جبران دارم؟

+ نوشته شده توسط ----- در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 13:14 |
هفته بدی بود ، اما بالاخره تمام شد و به نوعی هم خوب تمام شد.

بعد از تمام آن اتفاقهای بد و خوب ، نشستم و نمیدانم برای چندمین بار کتاب "بیگانه ای در دهکده" را خواندم . واقعاْ چقدر مسخره است این زنجیره سرنوشت . اگر یک نفر بدقولی نمی کرد ، اگر دیگری بجای علامت سئوال اشتباهاْ نقطه نمی فرستاد ، اگر تو بحبوحه کار یک اس ام اس مسخره نمیگرفتم ، اگر... اونوقت یک هفته آرام را سپری می کردم .

 بد گذشت خیلی بد، ولی میدانم که بعدها سپاسگزار همین اتفاقات خواهم بود.

 

 

+ نوشته شده توسط ----- در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 18:58 |
شانه های تکیده ، سینه های آویزان ، شکم گنده ، پوست چروکیده ،موهای سپید و کم پشت.

مثل جوجه ای خودش را جمع کرده . وقتی بدنش را لمس میکنم، میلرزد.

رنج سالها رسیدگی به شوهر و بچه هایی که هنوز دست از سرش برنمیدارند، توی زخمهای دستهایش و بی نوری چشمانش سو سو میزند.

و خدا را شکر میکند که سایه شوهری بر سرش و فرزندانی در کنارش هستند.

+ نوشته شده توسط ----- در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 19:9 |
چقدر خوبه وقتی با خودت کنار میای . وقتی قبول میکنی اشتباه کردی . وقتی از اشتباهت درس میگیری . و اگر با این اشتباه ضرری زدی عذرخواهی میکنی.
+ نوشته شده توسط ----- در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 15:4 |